و.د.ا.ع
از ته چاه سکوت تا بلندای صدا
یار ما بودی عزیز
در تمام طول راه با من عاشق ترین
هم صدا بودی عزیز
قراره این آخرین متنی باشه که اینجا مینویسم ... نمیدونم وقتی بخوای با چیزی که متعلق به خودته خداحافظی کنی اون خداحافظی به چه شکلی میتونه باشه ... راستش چند وقته که حس میکنم دلم تنگ شده برای نوشتن روی صفحات سفید کاغذ ... گمونم حالا خیلی جدی بخوام برگردم به همون شکل قدیم نوشتن.
امشب گوگوش داره یکی از ترانه های مورد علاقه ام رو میخونه و دلم میخواد این لحظه ی خیلی خوب رو برای بار آخر اینجا ثبت کنم. همین حالا داره میخونه:
پلک تو فاصله ی دست و کاغذ و غزل
من و عاشقانه بود
رستن از پیله ی خواب ای کلید قفل شعر
خواب شاعرانه بود
ترانه نفس رو با صدای گوگوش از اینجا دانلود کنید و بشنوید.
در آخر مرسی که گاهی به اینجا سر میزدید و ممنون از اینکه برام می نوشتید چه پیام آزاد و چه خصوصی، چه با نام حقیقی و چه به اسم مستعار. سه سالِ گذشته بخش زیبایی از زندگی من بوده و اومدن شما به اینجا و نوشتن نظراتتون هم یه بخش از اون بشمار میره. ممنونم...
پایان.
¤ ساعت ۱۱:٥۱ ق.ظ - هستی
یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸
" او که بیش از دیگران
رازهایش را به گور می برد
زندگی ها خواهد کرد "
¤ ساعت ۱٠:۳٠ ق.ظ - هستی
شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
شکستن فقط یکبار اتفاق می افتد ... یکبار و یکباره
در افسانه ای آمده است که پرنده ای تنها یکبار در عمر خود می خواند و چنان شیرین می خواند که هیچ آفریده ای بر زمین به او نمی رسد. از همان دم که از لانه ی خود بیرون می آید در پی آن می شود که شاخه ی پر خاری بیابد و تا نیابد آرام نمی گیرد. آنگاه همچنانکه در میان شاخه های وحشی آواز سر میدهد بر درازترین و تیزترین خار مینشیند و در حال مرگ با آوازی که از نوای بلبلان و چکاوکان فراتر میرود رنج جان کندن را زیر پا میگذارد. آوازی آسمانی که به بهای جان او تمام می شود. همه ی عالم برای شنیدن آوازش بر جای خود میخکوب می شوند و خداوند در ملکوت آسمان لبخند می زند.
از کتاب پرنده ی خارزار - نوشته ی کالین مک کولو
¤ ساعت ٧:٢٩ ق.ظ - هستی
چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
ستاره ی من
من مجبور به باور بی دلیل این دقیقه ام
که خداوند از آخرین سهم ستارگان
تو را برای تنهاترین شاعر فرودستان خسته فرستاده است...
¤ ساعت ٧:۱۳ ق.ظ - هستی
دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
مهم نیست آفتاب غایب باشد
ردپای کمرنگ همین پرنده تا پشت کوه
یعنی خیلی چیزها ...
سیدعلی صالحی
¤ ساعت ٥:٥٢ ق.ظ - هستی
پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸
" تنها ایستاده ام
بسان رهگذرخسته
که مات و مبهوت
سنگهای دوسوی رودخانه را
نظاره می کند.
کاش میدانستم
این رود بیکران
وآن سنگهای فراوان
مرا تا کدام ناکجا
می کشانند .".
ا
¤ ساعت ٩:٠٠ ق.ظ - هستی
چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸
" در باغچه بهار
زیر تلالو آفتاب
گل بسیار است
اما دل به یاد آن تک بنفشه ای است
که زیر سایه تمشکها
خاموش ایستاده بود. "
این شعر رو با همون رنگ بنفش و به همون ترتیبی که نوشته شده بود اینجا مینویسم چون میخوام "تاریخ امروز" همیشه در خاطرم بمونه ... بهترین هدیه ای بود که میشد توی این روزها دریافت کرد دوست خوبم ... ممنونم!
¤ ساعت ۸:۱٢ ق.ظ - هستی
سهشنبه ٢ تیر ۱۳۸۸
من دچار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است...
¤ ساعت ۱:٠٠ ق.ظ - هستی
یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
انجمن شاعران مرده
- ?Why do I stand up here? Anybody
- To feel taller.i
- No! Thank you for playing.iI stand upon my desk... to remind myself that we must constantly look at things in a different way ... See! The world looks very different from up here! You don't believe me? Come see for yourselves, come on!i
مشغله ی زیاد درسی و حوادث اخیر ایران فرصتی برای دیدن یه فیلم خوب نگذاشته بود ... اما امروز این فرصت پیش اومد ... فیلم Dead Poets Society رو دیدم محصول سال 1989 به کارگردانیPeter Weir. نوشته های بالا یه بخش از دیالوگ فیلمه که بین Robin Williams و شاگردان کلاسش رد و بدل میشه ... یه معلم ادبیات که سعی داره ابداع و آفرینش رو به شاگردانش بیاموزه ... فیلم خوبی بود ... اما مدام ذهنم این دیالوگها رو به اونچه در ایران میگذره ربط میداد ... انگار ناخودآگاه به دنبال جوابی برای سوالهای توی ذهنم بودم.
پ.ن: شعر خانم بهبهانی رو بخونید.
¤ ساعت ۱٢:٥٤ ق.ظ - هستی
شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸
ماهی چشمه ی کهنه
هوای تازه ی دریایی می خواد
دل من دریاییه ...
ایرج جنتی عطایی
¤ ساعت ٧:٥۱ ق.ظ - هستی
